تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

عروس پستی

چند روز پیش عروسی خواهر یکی از دوستام بود

خانوادگی خیلی اهل "پز" هستن اما تو خالی اند، پسره از آلمان اومد و اینو گرفت و رفت خیلی ازدواج مزخرفی بود، کاملا احمقانه، به نظرم همه هزینه های عروسی رو خود خرش تقبل کرده بود، بگو چرا؟

به هزار دلیل

1-      پسره هیچ مهمونی جز خانواده اش نداشت

2-      بیشتر از همه برای لباس عروس و آرایشگاه عروس هزینه شده بود

3-      خانواده پسر کاملا بی تفاوت بودن

4-      ....

حالا بگذریم از اینکه من احمق 2 روز تمام وقت گذاشتم مهمونیهاشون رو رفتم و رفتارهای بی خودشون رو تحمل کردم ولی خوب شد آرایشگاه نرفتم چون بابت هزینه سلمونی هم باید کلی می سوختم ...........

مهمترین اتفاق دک و پزهای احمقانه خود دوستم بعد از عروسی خواهرشه ............. که ال و بل و جیم بل و..............

چیزی که فکر منو مشغول کرده اینها نبود که گفتم بلکه "جهل سیال" در جامعه من رو اذیت می کنه، فکر می کنم که بیشتر آدمهای اطرافم آدمهای بشدت احمقی هستن که خیلی وقت ها قادر به تحملشون نیستم..........

یه جایی امروز خوندم که پلیس راهنمایی رانندگی توی هند اگر کسی تخلف کنه می کشدش پایین و تا جایی که می خوره به خدمتش می رسه، پیش خودم فکر کردم که اینجا لازمه برای بیشتر آدمها اعمال بشه......................

آدمهایی که برای یه عروسی ناقابل خودکشون می کنن و صد جور بلا سر خودشون می یارن 100 هزار تومان پول رو حروم و هدر یک شب   Make up کردن می کنن....... آدمهایی که هدایای گران قیمت می دن برای اینکه خودشون رو نشون بدن........ آدمهایی که فخر می فروشن، و همه ارزش هاشون توی ماشین مدل بالا، لباس گرون قیمت، طلا، شوهر پولدار یا زن زیبای کم عقل خلاصه می شه منو رنج میده.

 

گاهی اوقات به خدا پناه می برم که به من صبر بده تا اینها رو تحمل کنم.......

+ نوشته شده در  86/12/26ساعت 16:12  توسط نیکا  | 

این روزها کارهای عجیبی می کنم، شاید تازه فهمیدم و خیلی وقت هست که من از این کارها می کنم و خودم متوجه نبودم، مثلا: خود خوری می کنم، وقت تلف می کنم، گاهی اوقات تظاهر می کنم، آدمهای احمقی رو که اصلا دلم نمی خواد تحمل می کنم، به خودم سختی می دم با اطرافیان مماشات می کنم و خیلی کارهای دیگه....

به خود می گم کاش زمان از دست رفته، آرامش، زیبایی، جوانی، شادابی، و از همه مهمتر لذت بردن خریدنی بود اون وقت با پولی که در می آرم حتما اونها رو می خریدم.

این روزها توی محل کارم وقت تلف می کنم

این روزها از بیشتر آدمهای اطرافم بدم میاد ولی جالبه تحمل می کنم

این روزها من به جنون های متنوعی مبتلا هستم آگاهانه و ناآگاهانه..................

کتاب می خرم خوندنم نمی یاد

مواد غذایی آماده می کنم پختنم نمی یاد

مهمونی می رم حال و هولم نمی یاد

و

.......

به قول فروغ:

..... در آستانه فصل سردم....

شایدم یخ زدم خودم متوجه نشدم.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/13ساعت 10:32  توسط نیکا  | 

خوشگذرانی روز گذشته

دیروز بعد از ظهر آرزو زنگ زد و درخواست ملاقات حضوری داشت. البته من هم که خیلی مشتاق بودم استقبال کردم سریع آژانس گرفتم و سه سوت خودم رسوندم به پاساژ اندیشه.

ایشون طبق معمول خیلی شیک و جینگول آمدن.

ماشینشون رو توی پارکینگ طبقاتی نزدیک پاساژ پارک کرده بودند، قدمی زدیم و زرت مکزیکی خوردیم البته من بدون سس.

بعد گفتیم مثل 7 ، 8 یا 10 سال پیش ها بریم یه جای توپ شام بخوریم مثلا: رستوران گردون برج سفید، شرایتون ونک، هتل استقلال و.....

اما بعدش دوست جون گفتن که میخواهی خوب بریم خونه

من هم کمی فکر کردم، کلاهم رو قاضی کردم دیدم تا پاسی دیگر آقای همسر در خانه حاضر خواهند شد و من ناگزیرم که هرچه سریعتر در محل منزل مشترکمان حضور بهم رسانم..............

پس

به همراه دوست نازنیم رفتیم منزل...............

هی جوانی کجایی که یادت بخیر

یاد اون روزهایی که با دوست جونم بهترین رستورانها و کافی شاپها و..... را در تهران بزرگ می ترکاندیم به خیر.

به منزل که رسید م به همسرم زنگ زدم و در خواست کردم که کمی کالباس با مخلفات خریداری نموده جهت صرف شام به منزل بیایند.

ایشون هم در خرید سنگ تمام را به نمایش گذاشته در ساعت 6:30 حضور بهم رساندند.

البته از پشت تلفن کمی (خیلی کم) غرو لند فرمودند: "که مگه شام نداریم م م م ه ه ه ا ا ا و...."

شب خوبی بود

بسیار پشت سر دوستان سی دی و دی وی دی گذاشتیم.

بسیار از دوستانمان شقایق، سحر، لیلا (بیلا)، راحله و.... یاد کردیم

و پشت سر شوهر سحر و شقایق و برخی دیگر سخنانی ایراد کردیم.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت 9:42  توسط نیکا  | 

سلام دوستان

خیلی وقته که چیز خاصی ننوشتم، آنقدر کار، زندگی مشترک و فکرهای بی خود منو به خودشون مشغول کردن که گاه خیلی چیزهای ساده هم فراموشم میشه........

این روزها هوا خیلی خوبه دلم می خواد همش برم بیرون بگردم.............

ویترین مغازه ها رو ببینم، گاهی خریدی کنم از هوای نه چندان سالم تهران لذت ببرم و...

جدا توی یه همچین هوایی خیلی توی محل کار بودن و دیدن آزادی از پشت پنجره گرون تمام میشه؟؟؟؟؟؟؟

مگه نه؟؟

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 15:39  توسط نیکا  | 

یادداشت23

در روزهای ماه رمضان سریالی با نام میوه ممنوعه از شبکه دو سیما پخش می شود. در این سریال پیرمردی مومن درگیر عشق دختر جوانی می شود و ظاهرا مسائل آتی متعاقب این مسئله شکل می گیرد.

اولین گمانه زنی هایی که با مفهوم "میوه ممنوعه" به ذهن متبادر است، گناه نخستین انسان، سیب سرخ حوا، خود حوا، دامی که حضرت آدم بوسیله حوا دچار آن شد، بی گناهی حضرت آدم و حوا که تمامی مشکلات بشر منتسب به اوست و الی آخر.

 

مشخصات مرد پارسا:

1- مومن است 2- زن و بچه و عروس و داماد دارد 3- بالای 60 سال سن دارد 4- از طبقه بازاری (و متمول) است.

 

مشخصات (حوا، یا میوه ممنوعه) دختر جوان، هستی

1-جوانی 2-زیبایی نسبی 3- بسیار کوشا و با پشت کار 4- منتسب به طبقه مرفه اجتماع 5- و از همه مهمتر مجرد 6-تحصیلکرده و شاید دارای برخی خصوصیات منتسب به مردان (که خود باعث مجزوب شدن مردان است).

 

سوال 1: چرا همیشه مردان در فیلم های ایرانی عاشق می شوند؟

سوال 2: چرا عاشق شدن یک پیرمرد را به کانون ناآرام خانواده اش منتسب می کنند؟ و زنی به ظاهر اهمال کار که از کلیه امور خانه خودش بی اطلاع است.

سوال 3: چرا یک پیرمرد الگوی عاشقی قرار می گیرد؟

سوال 4: چرا هرگز زنان متاهل را درگیر داستانی عاشقانه نشان نمی دهند؟

سوال 5: آیا رسانه ها الگوهای جدیدی برای جامعه نمی سازند؟

سوال 6: چرا سهم سهل انگاری مردان در یک رابطه زناشویی همیشه نادیده گرفته می شود؟

.

.

سوالات زیادی ذهن مرا درگیر می کند که تعدادی از آنها را نوشتم و واقعا برایم جای سوال است که جامعه مرد سالار چگونه زنان را از هر نوع و مدل و نژاد دستمایه آنچه خود می خواهد قرار می دهد.

به نظر من جامعه می تواند از سینما و تلویزیون الگو بگیرد و جامعه ایرانی مرد سالار ما با توجه به این مفاهیم، کنشگر عقلانی محسوب می شود که با آگاهی کامل از عمل خود به آن می پردازد.

در فیلمها به فراخور داستان زنان نقش هایی را عهده دارند مثل:

1- موجوداتی ضعیف که بی هیچ توانایی، همه وجودشان قائم به ذات یک مرد است و تنها علائم حیاتی آنها محدود به اشک ریختن و زاری کردن است.

2- یک کلفت بی عقل و هوش که تنها به کارهای خانه و شوهر داری محدود است و تقریبا از تمام اتفاقاتی که در اطرافش می افتد بی خبر و بسیار ساده اندیش است.

3- زن مجردی که نقشهای پلیدی را به عهده می گیرد و شکل تغییر یافته فواحش در فیلمهای چهار، پنج دهه پیش است و روح شیطان در جسم او حول کرده و آشیان گرم خانواده ای را بهم می ریزد.

4- زن جوان و مقتدری که اغلب باهوش، خوش قیافه، تحصیلکرده، شاغل و .... است و بسیار ساده توسط مردان مورد تملک، تمسخر و ... قرار می گیرند و بسیار ساده شکسته و تحت الامر ایشان به خفت های ناشی از شرایط (و البته چنان که فیلمها نشان می دهند با رضایت تمام) قرار می گیرد.

5- دختر جوان تحصیلکرده ای که با مستخدم، نگهبان، کارمند جزء، آبدارچی و ... ازدواج می کند (که احتمالا با افزایش تعداد بانوان تحصیلکرده تنها راهکاری است که به ذهن برنامه ریزان در این زمینه رسیده است).

 

+ نوشته شده در  86/07/08ساعت 14:36  توسط نیکا  | 

یادداشت22

ماهیه شده بود باورش

تور اگه بندازه سرش

میشه عروس ماهیا

شاه ماهی می شه همسرش

.

.

ماهیه باورش نبود

تور اگه بندازه سرش

نگاه گرم ماهیگیر، میشه نگاه آخرش...

 

+ نوشته شده در  86/07/08ساعت 12:36  توسط نیکا  | 

یادداشت 21

من ملک بودم و فردوس برین جایم بود

آدم   آورد  در  این  دیر   خراب   آبادم

امروز دوباره از شدت گریه ی پس از دعوا صورتم ورم کرده، وقتی مادر همسرم آخر هفته گذشته توی مسافرت گفت که دیگه آرزویی نداره جز اینکه دخترش هم ازدواج کنه و آماده است که بمیره، داشتم فکر می کردم که من 4 ساله که هیچ آرزویی ندارم جز اینکه بمیرم...

از چهار پنج سال پیش که به طور اتفاقی نامزد همسرم شدم بیشتر اوقات جز چند ماه اول آرزوی مرگ کردم، ازدواج کردم چون در جامعه مردسالار ما بدون مردها هویت نداریم و من بخاطر خانواده ام تقریبا مجبور بودم با این آدم دیوانه ازدواج کنم، اما حالا که با آبرو داری تمام ازدواج کردیم دلم می خواد خانواده ام فکر کنن که من خیلی خوشبختم و از خدا می خوام که اگه ماموریت احمقانه من توی این دنیا تمام شده اجازه ی مرخصی منو صادر کنه..............

نمی خوام بگم کم آوردم، خسته شدم، دیگه نمی تونم و ..... چون قضیه عمیق تر از اینهاست...

 سریالی از شبکه دوم پخش می شه به اسم میوه ممنوعه که توش یک دختر خانمی عاشق یک آقا شد و با هم ازدواج کردن من حتی موقع دیدن فیلم به عشق های ساختگی حسادت می کنم و غبطه می خورم که چرا من لیاقت یک عشق درست و درمون رو نداشتم؟

از حتاکی های همسرم خسته ام و راه فرار ندارم، از اخلاق احمقانه اش متنفرم اما راه فرار ندارم، از لحن حرف زدنش از اعتقاداتش از ادعاهای بی سرو ته ش خسته ام اما راه فرار ندارم از صداهایی که از خودش در میاره، از موسیقی که بهش گوش می ده .................. از همه چیزش بدم میاد.

از اینکه بعداز اینهمه درس خوندن وخون دل خوردن و کار کردن و حضور در اجتماع باید بخاطر یه سهل انگاری یه همچین تاوانی رو پس بدم و این روزگار حقارت آمیز رو تحمل کنم از خودم متنفرم ......

چرا من ؟

چرا اینطوری؟

+ نوشته شده در  86/06/27ساعت 11:52  توسط نیکا  | 

یادداشت 20

پنجشنبه 21/6/86 دوباره جواب یک آزمونی آمد که من طبق معمول در آن پذیرفته نشدم……. احساس خوبی ندارم و فکر می کنم که معلوم نیست چه خبره معیارها مشخص نیست، برحسب کدوم معیار آدمها رو انتخاب می کنند و واقعا دیگه چی میخواستن (تعریف از خود نباشه) من جوان، علاقه مند، باهوش و با ذکاوت …………… هی هی هی

دلم لک زده واسه یه قبولی توپ***************************

در خانه مشترک ما خبر خاصی نیست و من در انتظار روزهای زیبا و LOVELY   پائیز هستم که بارون بیاد، برگها زرد بشن، بریزن کف پارکها و خیابونها.............. بعدش من برم قدم بزنم و حال و هول کنم ............ برم پارک جمشیدیه آش رشته بخورم چه حالیه خدای من ...........

دیشب تلویزیون داشت نفرات اول توی آزمون لیسانس دانشگاه رو نشون می داد یک لحظه آرزو کردم که کاش جای اونها بودم آخه به نظرم هیچ مقطعی از تحصیل حال و هوای دوره لیسانس رو نداره.

یادش گرامی

+ نوشته شده در  86/06/25ساعت 10:47  توسط نیکا  | 

یادداشت 19

من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک

چرخ برهم زنم ار غیر مرادم گردد.............

 

روز پنجشنبه در پی درگیری با آقای همسر، که به بهانه ای ساده شکل گرفت ایشان بسیار غر زدند وسپس کار به عربده کشی کشید....

و البته من اصلا کوتاه نیومدم پا به پای عربده کشی هاش، با قدرت و اقتداری بی مثال فریاد کشیدم، و با وجودی که تمام بدنم می لرزید به روی مبارک خودم نیاوردم.....

من دلم می خواد که زندگیم پر از عدالت و مساوات با رعایت حقوق همسرم باشه و تمام سعی ایم رو می کنم که این عدالت رو برقرار کنم پر از مهر، پر از شور ، پر از عشق.... و اما همسرم که یک مرد ایرانی است و در یک جامعه مردسالار تمام عیار بزرگ شده  بشدت در برابر من قد اعلم کرده و اما من دست از سر همسرم و زندگی و حقوق حقه ی خودم بر نخواهم داشت..............

دلم می خواد تمام زندگی رو زندگی کنم و می کنم

دست از طلب ندارم تا کام من برآید

یا جان رسد به جانان یا جان ز تن درآید...............

 

+ نوشته شده در  86/06/17ساعت 13:21  توسط نیکا  | 

یادداشت 18

در شرایطی زندگی می کنیم که حتی از نوشتن حرفهای خیلی عادی اما مهم باید بپرهیزیم چرا که هر لحظه ممکن که به دست کسی بیفته و دردسر ساز بشه من نوشتن توی دفترچه رو خیلی دوست دارم اما می ترسم کسی (مثلا همسرم) پیداش کنه و اونو بخونه............ پس گفتم که وبلاگ بنویسم، حالا هم که باید از همکار، مسئول IT   و .... بترسم که نکنه بتونن فایل ها رو قبل از ورود به وبلاگ بخونن یا اصلا ممکن که یه SAVE  از این فایل ها روی کامپیوتر بمونه و................

اما اگه می تونستم اون چیزهایی که توی ذهنم  می چرخه رو بنویسم شاید خیلی احساس راحتی بیشتری داشتم......

 

شور عجبی در سر ما می گردد

دل مرغ شده است و در هوا می گردد

هر ذره ما جدا جدا می گردد

دلدار مگر در همه جا می گردد ................

+ نوشته شده در  86/06/13ساعت 13:30  توسط نیکا  | 

یادداشت 16

چند روز گذشته پر از مهمون بازی و تولد بازی بود، مثلا تولد من بود (من بی نوا در ازای چند کادوی ناچیزمجبور شدم مثل اسب کار کنم) همسرم به من یک چک پول 100 هزارتومانی کادو داد با یک دسته گل ............. میدونید به جای چی؟؟؟؟؟؟؟؟ قرار بود (البته هنوز هم هست) که بعضی از شرایط  ضمن عقد رو به من بده که اهم اونها حق طلاق تو حق خروج از کشور هست.... گفته میدم اما کی؟ کجا؟ چه جوری نمی دونم........ تقریبا منو دیوانه کرده ........ من از پس این یک نفر برنمی یام خدایا تو چطور از پس اینهمه آدم که بیشترشون از همسر من خیلی وحشتناک ترن بر میایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  86/05/27ساعت 11:49  توسط نیکا  | 

آه اگر آزادی سرودی می خواند

امروز در شرح احوالاتم به شعری از شاملو بسنده می کنم  و شاید در پست بعدی شاید توضیحات بهتری دادم......

.

.

.

 

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده يی
هيچ کجا ديواری فروريخته بر جای نمی ماند

ساليان بسيار نمی بايست
دريافتن را
که هر ويرانه نشانی از غياب انسانی است
که حضور انسان
آبادانی ست

همچون زخمی 
همه عمر
خونابه چکنده

همچون زخمی
همه عمر
به دردی خشک تپنده

به نعره یی چشم بر جهان گشوده
به نفرتی از خود شونده ـ

غیاب بزرگ چنین بود
سرگذشت ویرانه چنین بود

آه
اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
کوچک تر حتی
ازگلوگاه يکی پرنده!

                        

                                 (احمد شاملو)

+ نوشته شده در  86/05/22ساعت 14:48  توسط نیکا  | 

یادداشت 15

این پست به نظرم خیلی مهمه برای اینکه می خوام از سانسور صحبت کنم، ما همیشه به سانسور اعتراض داریم سانسور هر چیزی........ مثلا سانسور یک فیلم که خیلی رایج و بارزه یا سانسور یک کتاب و یا خیلی چیزهای با ربط و بی ربط دیگه اما تا حالا فکر کردیم که خودمون چقدر خودمون رو سانسور می کنیم ... من حتی یادداشت هایی که اینجا می نویسم رو هم سانسور می کنم خوب برای اینکه می ترسم یه دفعه یه کسی که نباید،..... اون رو بخونه، البته اون موقعی که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم فکر می کردم همه چی رو می نویسم اما خیلی سخته........ اما به بعضی چیزها می خوام اشاره کنم... دلم می خواست می تونستم به تفصیل برای همه این ها رو بنویسم........ در مورد عدالت بنویسم که تا به ما میرسه خودشو سانسور می کنه؟

منظورم اینه که از عدالت هم به ما کم می رسه یا درصدی می رسه مثل جوجه کباب عروسی که با پنس برات سرو می کنن عدالت هم برای خیلی از خانمها با پنس سرو می شه...

*برخی از مطالب مورد علاقه مجبورم با سانسور بنویسم:

1- قبل از عروسی رفته بودم سالن اپی لاسیون آنقدر چیزهای احمقانه از خانومها می بینم که دلم میخواد همه اونها رو بنویسم، از بخشی از دردهایی که ما در دوره جدید (دوره پست مدرن) به طرز احمقانه ای به اونها تن می دیم، شاید تاثیر تبلیغات باشه و علل دیگری داشته باشه نمی دونم؟

 

2- آزار های روانی که ما متحمل می شیم (حرفهای با معنی و بی معنی مادر شوهر با مخلفاتش، مهمتر از اون خرده فرمایشات جناب همسر و ....) اما چون پیامدهای جسمی نداره و قابل دیدن نیست به نظر خودمون و آدمهای دیگه نمی یاد، چرا ما همش ماسک می زنیم و تحمل می کنیم؟

.

.

.

سعی می کنم بعدا دوباره به این پست اضافه کنم.

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:25  توسط نیکا  | 

یادداشت 14

خیلی حالم خوش نیست روز یکشنبه رفتم مرخصی، هیچ کار خاصی نکردم، یه جورایی خوابم می یاد، یادمه یه جایی خوندم که زیاد خوابیدن یا کم خوابی از نشانه های افسردگی است، البته من خیلی سعی می کنم که هر جا که هستم محیط اطرافم را شاد و سرزنده کنم و دلم می خواد خودم هم  آدم شاد و خوشبختی باشم اما گاهی آدم در برنامه هایی به این کوچیکی هم موفق نیست.

احساس می کنم شبها که می خوابم کاملا هوشیارم حداقل بخشهایی از شب رو به یاد می یارم که صدایی شنیدم، به چیزی فکر می کردم با جناب همسر خان صحبت کردم یا ایشان در خواب صحبت می کردند و من گوش دادم و...

به همین خاطر صبحها احساس خواب آلودگی و خستگی می کنم....

 

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:24  توسط نیکا  | 

یادداشت 13

روز چهارشنبه زود رفتم خونه حدودا ساعت 12 ظهر دیگه خونه بودم یه آژانس گرفتم و مثل خانمهای خیلی شیک رفتم خونه، چشم شما روز بد نبینه زنگ زدم به بهنوش و دقیقا 2 ساعت تمام صحبت کردیم و کلی منو نصیحت کرد، یکی از چیزای خوبی که به من یاد داد این بود که همسرت رو به اجبارم که شده ببرش خونه مادرش اینا تا حسابی از دیدن اونها سیر بشه، منم که تازه کار.... پنجشنبه به همسرعزیزم گفتم بریم خونه مامانت اینا یه سری بزنیم و اون هم استقبال کرد، بعدش جینگول کردیم و راه افتادیم البته بگم شام نخورده بودیم اما برای شام هم نرفته بودیم، ولی سر شام رسیدیم، مامانش من و خیلی تحویل نگرفت...

از شب عروسی تا حالا دیوونه شده و همش روی اعصاب من بیچاره راه می ره، سن و سالی ازش گذشته اما از لاف گزاف زیبایی و لوندی خودش دست بردار نیست و هی دم گوش من بیچاره می گه خیلی خوشگله و ال و بل و....

خلاصه ایشون هم ما رو گیر آورده .... چه می دونم خدا به خیر بگذرونه.....

از شب عروسی تا حالا گوشهای من در انتظارن که یکدوم از اینا بگن که من خیلی خوشگلم اما همشون لال مونی گرفتن ..........

بعضی از آدمها می میرن اگه بگن که بقیه هم زیبا هستن و یا یه وقتی بخوان بقیه آدمها رو تشویق کنن یا تحسین کنن و ....

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:22  توسط نیکا  | 

یادداشت12

دیروز با یکی از بچه ها در مورد کمپین یک میلیون امضا صحبت می کردیم گفت ببین می تونی چندتا امضا بگیری منم گفتم باشه، گفت از همسرت هم بگیر، گفتم باشه.

موقع رفتن به خونه توی ماشین به طور ناگهانی موضوع کمپین و امضا و .... مطرح شد و آقا قشقرق راه انداخت که هر چی می کشیم از این فمنیست بازیهای شما خانم هاست و از این قبیل حرفها بارها سعی کردم که براش توضیح بدم که ما درباره زنان به منزله انسانهایی صحبت می کنیم که اشراف کافی به قوانین ندارند و قادر به دفاع از حقوق خودشون نیستند اما انگار طرف نمی خواد قبول کنه و دیروز تو ماشین دوباره بهش گفتم که مثل آدمهای بی سواد داره بحث می کنه، خلاصه دیشب توی خونه کوچیک ما هر اتفاقی که می افتاد طرف یه جوری به کمپین ربطش می داد.

حتی یه جا به من گفت خسته نباشید و من داشتم از خستگی له می شدم با سردی گفتم مرسی عزیزم، و گفتم که نمی خواهی یه فکری بکنی و به برنامه برای کارهای خونه بریزیم که تو هم مشارکت کنی آخه خیلی خسته می شم، که یهو شروع کرد به داد و بی داد و دری وری گفتن به جنبش های زنان، واقعا گاهی اوقات آدم از دست این مردها می مونه که چه نوع خاکی توی سرش بریزه، و دلش می خواد داد بزن که همسر عزیزم آخه شقایق به شقیقه چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

متاسفم که ما بانوان ایرانی برای چیزی که حق خودمونه و باید داشته باشیم باید هزار جور حرف جور و ناجور بشنویم تا شاید یه جایی یه اتفاق خوشایند هم برای ما بیفته.

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 11:41  توسط نیکا  | 

یادداشت11

امروز صبح حدودا ساعت 9 بود زنگ زدم شرکت آقای همسر، منشی گفت: پشت میزشون تشریف ندارن، خیلی منتظر موندم حدودا 9.35 بود SMS   زدم که هنوز تشریف نیاوردید پشت میزتون که یهو خودش زنگ زد، و بی مقدمه شروع کرد از اینکه چطوری رفته دم کیوسک روزنامه فروشی و روزنامه خریده و ... داد سخن راند، خیلی سعی کرد موضوع گم شدن کلید صندوق عقب ماشین و خرید روزنامه خیلی چیزهای دیگه رو برای من تعریف کنه و منو سرگرم کنه اما برام جالب نبود بهش گفتم تو مثل کش تومون می مونی، همش در می ری و آدم باید دنبالت بگرده، یه دفع جوش آورد و ناراحت شد و گفت کاری نداری من هم برای اینکه ضایع نشم و طبق معمول همیشه گفتم نه، ایشون هم با کمال پررویی قطع کردن.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:40  توسط نیکا  | 

یادداشت 10

گل بود به سبزه نیز آراسته شد، خیلی حالم خوب بود یه دفعه تلفن زنگ زد و بهناز گفت از دانشگاه زنگ زدن بری برای مصاحبه، احساس دلشوره داره منو می کشه اما دیگه مثل سال گذشته نیستم و احساس می کنم هرچه پیش آید خوش آید.

سعی می کنم بی خیال باشم یه جمله خیلی جالب توی قرآن خوندم که خیلی منو آروم کرد، گفته بود دری را که خدا باز کند هیچ کس نمی تواند ببندد و دری را که خدا ببندد هیچ کس به جز خدا نمی تواند باز کند، چه احساس آرامشی به آدم دست می ده وقتی قرآن می خونه.

خلاصه به مدت 10 روز دغدغه من می شه دانشگاه، دوباره درس و دانشگاه، الان بزرگترین آرزوی من اینه که قبول بشم، که اگه بشم چی میشه، فقط خدا باید خودش کمک کنه، البته من تنها به معجزه چشم دوختم و منتظرش هستم، و صد البته که می دونم خداوند نیازی نداره که اعجازش رو به من نشون بده ولی اگه اینکار رو برای من بکنه سنگ تمام گذاشته.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:37  توسط نیکا  | 

یادداشت9

تعطیلات کسالت آور و کاملا بی برنامه بود و پر از خواب... خواب آلودگی ممتد....................... شب اول که آقا ماموریت تشریف داشتند و ساعت حدودای 2 نصف شب بود که تشریف آوردن تقریبا باورشون نمی شد که من تا اون موقع شب بیدار مونده باشم................. برای خودش درست حسابی سیگار کشیده بود و می شه گفت خودش رو خفه کرده بود ..... خیلی از بیدار بودن من و حتی دیدن من خوشحال نشد. سریع مسواک زد و رفت خوابید منم قرمه سبزی که جوجه عزیزم زحمت کشیده بود و درست کرده بود رو توی ظروف کوچیک و بزرگ جهت فریز کردن ریختم و رفتم که بخوابم ........ بلا نسبت خر حسابی کارهای خونه رو انجام داده بودم و از خستگی خوابم نمیومد از رفتارهای احمقانه اش هم حسابی لجم گرفته بود کمی گریه کردم و یواش یواش خوابم برد.

صبح اون روز هم چند تا برخورد باهم داشتیم................ سعی می کنم بهش فکر نکنم و الا یه کاری دست خودم می دم و یا اینکه یه دردسر حسابی براش درست می کنم...................

* سوال نخستین من اینه:  چرا تو (همسرم) من و خر فرض می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دنبال یه راه حل می گردم که حالشو بگیرم دلم می خواد یه کاری بکنم که حسابی حالش گرفته بشه اما چکار نمی دونم؟ اگه کسی پیشنهادی داشت بگه.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:34  توسط نیکا  | 

یادداشت 8

دیشب شام درست نکردم چرا؟ خوب برای اینکه یک کم از شام شب قبل مونده بود که دادم جناب همسر خان میل فرمودند و خودم هم کمی سوپ خوردم، شاید از خوش شانسی من قرار است که به ماموریت برود البته که منو جون به سر کرد، چون هی میگه می رم ، نمی رم ..........

ولی من کلی برنامه ریختم ان شااله به سلامتی رفت کلی کتاب بخونم با خواهرم حرف بزنم غییییییییییییییییییییبت کنمممممممممممممم............

وای خدای من

به قول یکی از اشعار آقای همسر تو در گناه لذت آفریده ای.....

خوشحالمممم خوشحالمممم

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت 13:1  توسط نیکا  | 

یادداشت 7

تازه خیلی زودتر از همیشه رفتم خونه اما.. از ساعت 5 بعداز ظهر تا 9 شب سرپا بودم از 9.20 دقیقه هم به مدت 20 دقیقه کلی ظرف شستم ، خدای من بیچاره شدم، مثلا رفته بودم که خیرسرم کتاب بخونم، باور نمیشه که این همه کار رو من باید انجام بدم کلی تمیز کاری و کارهای خونه، تازه  آقای همسر هم کمی کمک می کنه اما خوب خیلی به درد نمی خوره آخه کارهای اصلی رو باید تنهایی انجام بدم .

امروز صبح 2/ مرداد/ 1386 از شدت کارهای سنگین انجام شده در طی روزهای گذشته پس از عروسی، در هنگام پیاده شدن از اتول شازده همسر، کمر من گرفت...............

به جون خدا باورم نمیشه اینهمه کار رو من دارم انجام میدم دنبال یک فکر بکرم که یه جوری از شر این همه کارهای سخت خانه رهایی پیدا کنم.

به شدت احساس کوزت بودن به من دست داده و آقای همسر در نقش آقای تناردیه داره ایفای نقش می کند

دلم برای جوجه تنگ شده ، جوجه خواهرمه دیگه، منم دونه اش بودم از وقتی هم که ازدواج کردم من به درجه گل دونه بودن ارتقا پیدا کردم و ایشون همون جوجه سابق مونده.

خدایا مواظب جوجه، مموشی(معروف به ناناز) و بیناز باش.

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 11:33  توسط نیکا  | 

یادداشت 6

دیشب با لیلا رفتم قائم خرید مانتو فروشی ها حراج کرده بودند. یک مانتوی خوشگل هم خریدم، البته تا امدیم منزل حدودا ساعت 9.30 بود. آقای همسر کلی کارهای عمرانی کلی و جزئی در منزل انجام داده بود، خدا را سپاسگذارم اما دریغ از درست کردن یک نیمروی ساده، فکر کنم طرف حاضر از گرسنگی بمیره اما کاری نکنه، خیلی دوستش دارم اما گاهی واقعا روی اعصاب بی نوای من با کفش پاشنه دار راه میره...........

خیلی سریع در یک حرکت هنری تن ماهی رو آوردم سر میز و باهم شام عاشقانه خوردیم. عزیز دلم خیلی گرسنه بود خوب شد آمدم منزل و الا ممکن بود بلایی سرش بیاد.

.

.

.

و اما صبح از خواب بیدار شدم با صداهای عجیبی که از خودش در میاره. البته زیر آب جوش رو روشن کرده بود بازم خدا پدر و مادرش  رو بیامرزه ، اما سر کشیدن ناهار برای خودش خیلی لوس بازی در میاره ، میگه تا به حال برای خودش ناهار نکشیده و اگه من امروز صبح براش ناهار نمی کشیدم به گمونم آقا بدون غذا می رفت سر کار، فکر کنم که باید یک بار بزارم بدون غذا بره سر کار تا حالش جا بیاد.

زندگی مشترک رو در واقع نوعی اجتماعی شدن می پندارم که افراد رو با نوع جدیدی از رفتارها، آداب، رسوم و حتی عرف اجتماعی آشنا می کنه.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/01ساعت 11:26  توسط نیکا  | 

یادداشت 5

دیروز از راه که رسیدم مثل فیلم ها پریدم توی آشپزخانه و شروع کردم به آشپزی کردن، اول گوشت گذاشتم بیرون و برنج خیس کردم و بعد پیاز رنده کردم (البته با غذا ساز) خدا پدر و مادر این تکنولوژی رو بیامرزه..........

خلاصه تا اینها یک کمی جا بیفته منم رفتم حمام تا موهام خشک کنم و شام رو سرهم بندی کنم چند ساعت طول کشید همین که می خواستم غذا رو چک کنم متوجه شدم کباب دیگی ما آب انداخته زیرش رو زیاد کردم که آبش کم شه، تو همین حال و هوا ها بود که شقایق زنگ زد .......... کمی صحبت کردیم و کمی غذا سوخت..........

+ نوشته شده در  86/04/31ساعت 12:46  توسط نیکا  | 

یادداشت4

امروز 30/ تیر است و همه مهمون بازیها تمام شد و من از فشار وحشتناکی تحمل می کردم راحت شدم و حالا اینور رو باور نمی کنم که ااااااااااااااااااا همه چی تمام شد؟ چه جالب؟

البته همه چی خوب بود و من خیلی خوش حالم که همه چی خوب بود........

اما از روز عروسی تا این لحظه 2 بار گریه کردم و خیلی داشتم می ترکیدم.

 

 

+ نوشته شده در  86/04/30ساعت 13:0  توسط نیکا  | 

یادداشت 3

یادم رفت یادداشت کنم که همین امروز می رم برای مراسم عروسی و ...

احتمالا یک هفته نمی تونم بنویسم اما در اولین فرصت که این جماعت به من مهلت بدن حتما سر می زنم ......

دوستان اگر این پست را مطالعه کردید حتما برای من انرژی بفرسته ...........................

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت 9:28  توسط نیکا  | 

یادداشت 2

دلم شور میزند و شاید گاهی هاشور، در حاشیه های ذهنم غوغاست حدودا  9 ساعت با مراسم پرشور عقدمان باقی است، و من به یاد کتابی از کریستین بوبن می افتم که در این کتاب مردی از شدت هیجان انقدر بر روی دوچرخه اش رکاب می زند و سپس از محل زندگیش انقدر دور می شود که سالها طول می کشد تا به منزلش برگردد.....

حالا شاید می فهمم که چرا بعضی از آدمها در موقعیت های حساس زندگی غیبشان می زند....... کسی چه می داند شاید منهم اگر در موقعیتی کمی متفاوت تر از حالا بودم خیلی وقت پیش بارو بندیل می بستم و می رفتم....

خوب داشتم می گفتم که بسیار هیجان زده ام، تا کمتر از 9 ساعت دیگر من به لحاظ قانونی نصف اختیارات نیمه نصفه ای که داشتم را هم از دست می دهم ....

+ نوشته شده در  86/04/19ساعت 9:9  توسط نیکا  | 

یادداشت 1

در این وبلاگ دلم می خواد حول محور زندگی مشترک از دید یک بانو مطالبی بنویسم

هنوز خط سیرم به طور کامل مشخص نیست اما به این نوشتار امیدوارم.

 

امروز هجدهم / تیرماه/ یکهزار و سیصدوهشتاد دو شش است و ما فردا با هم به لحاظ قانونی زن و شوهریم.....

نوشتن این جملات برایم سخت است :

بعضی چیزها باورم نمی شود

1-     دیدن اسمم روی کارت عروسی

2-     ازدواج رسمی با تو

3-      اصلا خود ازدواج

گاهی اوقات فکر می کنم واقعا این منم که تا اینجا جلو آمدم..............

+ نوشته شده در  86/04/18ساعت 13:38  توسط نیکا  |