تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

‏"شب عید است و یار از من چغندر پخته می خواهد"‏

الان توی محل کارم هستم، اما احوالات کار کردن رو ندارم، دست و دلم به کار نمی ره، دلم میخواد بزنم بیرون .......... آنقدر راه برم که خسته بشم.

البته بیل زدنم هم خوبه حسابی انرژی می بره............

دلم برای بچه گی هام تنگ شده، خیلی تنگ...............

یاد خریدهایی که با پدر بزرگم رفتم، یاد دست و دلبازی هاش، یادش بخیر

یاد عیدی که کلاس دوم دبستان بودم و جفت دندانهای جلویم افتاده بود بخیر اصلا لبخند نمی زدم همش حواسم بود کسی منو نبینه که دندون ندارم.............

خدای من چه قدر زود گذشت........ باورش سخته

 

این روزا کارم شده بازارگردی همش توی خیابونها هستم حسابی حال و هول می کنم دیدن اشتیاق آدما منو مشتاق می کنه، دیدن آجیل و میوه  دیدن وسایل هفت سین و ........

دیدن اینهمه چیز برای خرید کردن چه حالیه..............

+ نوشته شده در  86/12/15ساعت 10:41  توسط نیکا  |