خوشگذرانی روز گذشته
دیروز بعد از ظهر آرزو زنگ زد و درخواست ملاقات حضوری داشت. البته من هم که خیلی مشتاق بودم استقبال کردم سریع آژانس گرفتم و سه سوت خودم رسوندم به پاساژ اندیشه.
ایشون طبق معمول خیلی شیک و جینگول آمدن.
ماشینشون رو توی پارکینگ طبقاتی نزدیک پاساژ پارک کرده بودند، قدمی زدیم و زرت مکزیکی خوردیم البته من بدون سس.
بعد گفتیم مثل 7 ، 8 یا 10 سال پیش ها بریم یه جای توپ شام بخوریم مثلا: رستوران گردون برج سفید، شرایتون ونک، هتل استقلال و.....
اما بعدش دوست جون گفتن که میخواهی خوب بریم خونه
من هم کمی فکر کردم، کلاهم رو قاضی کردم دیدم تا پاسی دیگر آقای همسر در خانه حاضر خواهند شد و من ناگزیرم که هرچه سریعتر در محل منزل مشترکمان حضور بهم رسانم..............
پس
به همراه دوست نازنیم رفتیم منزل...............
هی جوانی کجایی که یادت بخیر
یاد اون روزهایی که با دوست جونم بهترین رستورانها و کافی شاپها و..... را در تهران بزرگ می ترکاندیم به خیر.
به منزل که رسید م به همسرم زنگ زدم و در خواست کردم که کمی کالباس با مخلفات خریداری نموده جهت صرف شام به منزل بیایند.
ایشون هم در خرید سنگ تمام را به نمایش گذاشته در ساعت 6:30 حضور بهم رساندند.
البته از پشت تلفن کمی (خیلی کم) غرو لند فرمودند: "که مگه شام نداریم م م م ه ه ه ا ا ا و...."
شب خوبی بود
بسیار پشت سر دوستان سی دی و دی وی دی گذاشتیم.
بسیار از دوستانمان شقایق، سحر، لیلا (بیلا)، راحله و.... یاد کردیم
و پشت سر شوهر سحر و شقایق و برخی دیگر سخنانی ایراد کردیم.