تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

خوشگذرانی روز گذشته

دیروز بعد از ظهر آرزو زنگ زد و درخواست ملاقات حضوری داشت. البته من هم که خیلی مشتاق بودم استقبال کردم سریع آژانس گرفتم و سه سوت خودم رسوندم به پاساژ اندیشه.

ایشون طبق معمول خیلی شیک و جینگول آمدن.

ماشینشون رو توی پارکینگ طبقاتی نزدیک پاساژ پارک کرده بودند، قدمی زدیم و زرت مکزیکی خوردیم البته من بدون سس.

بعد گفتیم مثل 7 ، 8 یا 10 سال پیش ها بریم یه جای توپ شام بخوریم مثلا: رستوران گردون برج سفید، شرایتون ونک، هتل استقلال و.....

اما بعدش دوست جون گفتن که میخواهی خوب بریم خونه

من هم کمی فکر کردم، کلاهم رو قاضی کردم دیدم تا پاسی دیگر آقای همسر در خانه حاضر خواهند شد و من ناگزیرم که هرچه سریعتر در محل منزل مشترکمان حضور بهم رسانم..............

پس

به همراه دوست نازنیم رفتیم منزل...............

هی جوانی کجایی که یادت بخیر

یاد اون روزهایی که با دوست جونم بهترین رستورانها و کافی شاپها و..... را در تهران بزرگ می ترکاندیم به خیر.

به منزل که رسید م به همسرم زنگ زدم و در خواست کردم که کمی کالباس با مخلفات خریداری نموده جهت صرف شام به منزل بیایند.

ایشون هم در خرید سنگ تمام را به نمایش گذاشته در ساعت 6:30 حضور بهم رساندند.

البته از پشت تلفن کمی (خیلی کم) غرو لند فرمودند: "که مگه شام نداریم م م م ه ه ه ا ا ا و...."

شب خوبی بود

بسیار پشت سر دوستان سی دی و دی وی دی گذاشتیم.

بسیار از دوستانمان شقایق، سحر، لیلا (بیلا)، راحله و.... یاد کردیم

و پشت سر شوهر سحر و شقایق و برخی دیگر سخنانی ایراد کردیم.

 

 

+ نوشته شده در  86/12/05ساعت 9:42  توسط نیکا  | 

دوستی داشتم که در دانشگاه عاشق یکی از بچه ها شد و حدودا 4 یا 5 سالی باهم بودن بعد با هم ازدواج کردن، هنوز یک ماه نشده صدای دعواهای خونینشون همه جا رو برداشت...

پس از اون دعوای آخری که منجر به یک قهر اساسی شد دوستم تصمیم گرفت که دیگه به منزل مشترکشون برنگرده اما خوب نشد؟؟؟؟؟؟؟

چرا؟؟///

چون جایی رو نداشت که بتونه زندگی کنه ؟

پدر و مادرش هم که قطعا از نظر خودش دلچسب تر از همسرش نبودن.

پس

برگشت به منزل مشترکش مدتی از این کشمکش ها می گذره اما دوست من هنوز به نتیجه مطلوبی نرسیده در واقع فهمیده که از عشق تا ازدواج فاصله غیر قابل جبرانی هست، جالبه که تصمیم گرفته که در اولین فرصت بعد از اینکه یک کمی پول جمع کرد به یک شرایط ایده آلی رسید از همسرش جدا بشه؟

خیلی خیلی غم انگیزه چون اینهایی که برای همدیگه می مردن به اینجا رسیدن وای به حال من که هنوز تکلیفم با اولش هم روشن نیست.

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 15:48  توسط نیکا  | 

سلام دوستان

خیلی وقته که چیز خاصی ننوشتم، آنقدر کار، زندگی مشترک و فکرهای بی خود منو به خودشون مشغول کردن که گاه خیلی چیزهای ساده هم فراموشم میشه........

این روزها هوا خیلی خوبه دلم می خواد همش برم بیرون بگردم.............

ویترین مغازه ها رو ببینم، گاهی خریدی کنم از هوای نه چندان سالم تهران لذت ببرم و...

جدا توی یه همچین هوایی خیلی توی محل کار بودن و دیدن آزادی از پشت پنجره گرون تمام میشه؟؟؟؟؟؟؟

مگه نه؟؟

+ نوشته شده در  86/12/04ساعت 15:39  توسط نیکا  |