یادداشت 21
من ملک بودم و فردوس برین جایم بود
آدم آورد در این دیر خراب آبادم
امروز دوباره از شدت گریه ی پس از دعوا صورتم ورم کرده، وقتی مادر همسرم آخر هفته گذشته توی مسافرت گفت که دیگه آرزویی نداره جز اینکه دخترش هم ازدواج کنه و آماده است که بمیره، داشتم فکر می کردم که من 4 ساله که هیچ آرزویی ندارم جز اینکه بمیرم...
از چهار پنج سال پیش که به طور اتفاقی نامزد همسرم شدم بیشتر اوقات جز چند ماه اول آرزوی مرگ کردم، ازدواج کردم چون در جامعه مردسالار ما بدون مردها هویت نداریم و من بخاطر خانواده ام تقریبا مجبور بودم با این آدم دیوانه ازدواج کنم، اما حالا که با آبرو داری تمام ازدواج کردیم دلم می خواد خانواده ام فکر کنن که من خیلی خوشبختم و از خدا می خوام که اگه ماموریت احمقانه من توی این دنیا تمام شده اجازه ی مرخصی منو صادر کنه..............
نمی خوام بگم کم آوردم، خسته شدم، دیگه نمی تونم و ..... چون قضیه عمیق تر از اینهاست...
سریالی از شبکه دوم پخش می شه به اسم میوه ممنوعه که توش یک دختر خانمی عاشق یک آقا شد و با هم ازدواج کردن من حتی موقع دیدن فیلم به عشق های ساختگی حسادت می کنم و غبطه می خورم که چرا من لیاقت یک عشق درست و درمون رو نداشتم؟
از حتاکی های همسرم خسته ام و راه فرار ندارم، از اخلاق احمقانه اش متنفرم اما راه فرار ندارم، از لحن حرف زدنش از اعتقاداتش از ادعاهای بی سرو ته ش خسته ام اما راه فرار ندارم از صداهایی که از خودش در میاره، از موسیقی که بهش گوش می ده .................. از همه چیزش بدم میاد.
از اینکه بعداز اینهمه درس خوندن وخون دل خوردن و کار کردن و حضور در اجتماع باید بخاطر یه سهل انگاری یه همچین تاوانی رو پس بدم و این روزگار حقارت آمیز رو تحمل کنم از خودم متنفرم ......
چرا من ؟
چرا اینطوری؟
