تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

یادداشت 15

این پست به نظرم خیلی مهمه برای اینکه می خوام از سانسور صحبت کنم، ما همیشه به سانسور اعتراض داریم سانسور هر چیزی........ مثلا سانسور یک فیلم که خیلی رایج و بارزه یا سانسور یک کتاب و یا خیلی چیزهای با ربط و بی ربط دیگه اما تا حالا فکر کردیم که خودمون چقدر خودمون رو سانسور می کنیم ... من حتی یادداشت هایی که اینجا می نویسم رو هم سانسور می کنم خوب برای اینکه می ترسم یه دفعه یه کسی که نباید،..... اون رو بخونه، البته اون موقعی که نوشتن این وبلاگ رو شروع کردم فکر می کردم همه چی رو می نویسم اما خیلی سخته........ اما به بعضی چیزها می خوام اشاره کنم... دلم می خواست می تونستم به تفصیل برای همه این ها رو بنویسم........ در مورد عدالت بنویسم که تا به ما میرسه خودشو سانسور می کنه؟

منظورم اینه که از عدالت هم به ما کم می رسه یا درصدی می رسه مثل جوجه کباب عروسی که با پنس برات سرو می کنن عدالت هم برای خیلی از خانمها با پنس سرو می شه...

*برخی از مطالب مورد علاقه مجبورم با سانسور بنویسم:

1- قبل از عروسی رفته بودم سالن اپی لاسیون آنقدر چیزهای احمقانه از خانومها می بینم که دلم میخواد همه اونها رو بنویسم، از بخشی از دردهایی که ما در دوره جدید (دوره پست مدرن) به طرز احمقانه ای به اونها تن می دیم، شاید تاثیر تبلیغات باشه و علل دیگری داشته باشه نمی دونم؟

 

2- آزار های روانی که ما متحمل می شیم (حرفهای با معنی و بی معنی مادر شوهر با مخلفاتش، مهمتر از اون خرده فرمایشات جناب همسر و ....) اما چون پیامدهای جسمی نداره و قابل دیدن نیست به نظر خودمون و آدمهای دیگه نمی یاد، چرا ما همش ماسک می زنیم و تحمل می کنیم؟

.

.

.

سعی می کنم بعدا دوباره به این پست اضافه کنم.

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:25  توسط نیکا  | 

یادداشت 14

خیلی حالم خوش نیست روز یکشنبه رفتم مرخصی، هیچ کار خاصی نکردم، یه جورایی خوابم می یاد، یادمه یه جایی خوندم که زیاد خوابیدن یا کم خوابی از نشانه های افسردگی است، البته من خیلی سعی می کنم که هر جا که هستم محیط اطرافم را شاد و سرزنده کنم و دلم می خواد خودم هم  آدم شاد و خوشبختی باشم اما گاهی آدم در برنامه هایی به این کوچیکی هم موفق نیست.

احساس می کنم شبها که می خوابم کاملا هوشیارم حداقل بخشهایی از شب رو به یاد می یارم که صدایی شنیدم، به چیزی فکر می کردم با جناب همسر خان صحبت کردم یا ایشان در خواب صحبت می کردند و من گوش دادم و...

به همین خاطر صبحها احساس خواب آلودگی و خستگی می کنم....

 

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:24  توسط نیکا  | 

یادداشت 13

روز چهارشنبه زود رفتم خونه حدودا ساعت 12 ظهر دیگه خونه بودم یه آژانس گرفتم و مثل خانمهای خیلی شیک رفتم خونه، چشم شما روز بد نبینه زنگ زدم به بهنوش و دقیقا 2 ساعت تمام صحبت کردیم و کلی منو نصیحت کرد، یکی از چیزای خوبی که به من یاد داد این بود که همسرت رو به اجبارم که شده ببرش خونه مادرش اینا تا حسابی از دیدن اونها سیر بشه، منم که تازه کار.... پنجشنبه به همسرعزیزم گفتم بریم خونه مامانت اینا یه سری بزنیم و اون هم استقبال کرد، بعدش جینگول کردیم و راه افتادیم البته بگم شام نخورده بودیم اما برای شام هم نرفته بودیم، ولی سر شام رسیدیم، مامانش من و خیلی تحویل نگرفت...

از شب عروسی تا حالا دیوونه شده و همش روی اعصاب من بیچاره راه می ره، سن و سالی ازش گذشته اما از لاف گزاف زیبایی و لوندی خودش دست بردار نیست و هی دم گوش من بیچاره می گه خیلی خوشگله و ال و بل و....

خلاصه ایشون هم ما رو گیر آورده .... چه می دونم خدا به خیر بگذرونه.....

از شب عروسی تا حالا گوشهای من در انتظارن که یکدوم از اینا بگن که من خیلی خوشگلم اما همشون لال مونی گرفتن ..........

بعضی از آدمها می میرن اگه بگن که بقیه هم زیبا هستن و یا یه وقتی بخوان بقیه آدمها رو تشویق کنن یا تحسین کنن و ....

+ نوشته شده در  86/05/15ساعت 11:22  توسط نیکا  |