تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

یادداشت12

دیروز با یکی از بچه ها در مورد کمپین یک میلیون امضا صحبت می کردیم گفت ببین می تونی چندتا امضا بگیری منم گفتم باشه، گفت از همسرت هم بگیر، گفتم باشه.

موقع رفتن به خونه توی ماشین به طور ناگهانی موضوع کمپین و امضا و .... مطرح شد و آقا قشقرق راه انداخت که هر چی می کشیم از این فمنیست بازیهای شما خانم هاست و از این قبیل حرفها بارها سعی کردم که براش توضیح بدم که ما درباره زنان به منزله انسانهایی صحبت می کنیم که اشراف کافی به قوانین ندارند و قادر به دفاع از حقوق خودشون نیستند اما انگار طرف نمی خواد قبول کنه و دیروز تو ماشین دوباره بهش گفتم که مثل آدمهای بی سواد داره بحث می کنه، خلاصه دیشب توی خونه کوچیک ما هر اتفاقی که می افتاد طرف یه جوری به کمپین ربطش می داد.

حتی یه جا به من گفت خسته نباشید و من داشتم از خستگی له می شدم با سردی گفتم مرسی عزیزم، و گفتم که نمی خواهی یه فکری بکنی و به برنامه برای کارهای خونه بریزیم که تو هم مشارکت کنی آخه خیلی خسته می شم، که یهو شروع کرد به داد و بی داد و دری وری گفتن به جنبش های زنان، واقعا گاهی اوقات آدم از دست این مردها می مونه که چه نوع خاکی توی سرش بریزه، و دلش می خواد داد بزن که همسر عزیزم آخه شقایق به شقیقه چه ربطی داره؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

متاسفم که ما بانوان ایرانی برای چیزی که حق خودمونه و باید داشته باشیم باید هزار جور حرف جور و ناجور بشنویم تا شاید یه جایی یه اتفاق خوشایند هم برای ما بیفته.

+ نوشته شده در  86/05/09ساعت 11:41  توسط نیکا  | 

یادداشت11

امروز صبح حدودا ساعت 9 بود زنگ زدم شرکت آقای همسر، منشی گفت: پشت میزشون تشریف ندارن، خیلی منتظر موندم حدودا 9.35 بود SMS   زدم که هنوز تشریف نیاوردید پشت میزتون که یهو خودش زنگ زد، و بی مقدمه شروع کرد از اینکه چطوری رفته دم کیوسک روزنامه فروشی و روزنامه خریده و ... داد سخن راند، خیلی سعی کرد موضوع گم شدن کلید صندوق عقب ماشین و خرید روزنامه خیلی چیزهای دیگه رو برای من تعریف کنه و منو سرگرم کنه اما برام جالب نبود بهش گفتم تو مثل کش تومون می مونی، همش در می ری و آدم باید دنبالت بگرده، یه دفع جوش آورد و ناراحت شد و گفت کاری نداری من هم برای اینکه ضایع نشم و طبق معمول همیشه گفتم نه، ایشون هم با کمال پررویی قطع کردن.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:40  توسط نیکا  | 

یادداشت 10

گل بود به سبزه نیز آراسته شد، خیلی حالم خوب بود یه دفعه تلفن زنگ زد و بهناز گفت از دانشگاه زنگ زدن بری برای مصاحبه، احساس دلشوره داره منو می کشه اما دیگه مثل سال گذشته نیستم و احساس می کنم هرچه پیش آید خوش آید.

سعی می کنم بی خیال باشم یه جمله خیلی جالب توی قرآن خوندم که خیلی منو آروم کرد، گفته بود دری را که خدا باز کند هیچ کس نمی تواند ببندد و دری را که خدا ببندد هیچ کس به جز خدا نمی تواند باز کند، چه احساس آرامشی به آدم دست می ده وقتی قرآن می خونه.

خلاصه به مدت 10 روز دغدغه من می شه دانشگاه، دوباره درس و دانشگاه، الان بزرگترین آرزوی من اینه که قبول بشم، که اگه بشم چی میشه، فقط خدا باید خودش کمک کنه، البته من تنها به معجزه چشم دوختم و منتظرش هستم، و صد البته که می دونم خداوند نیازی نداره که اعجازش رو به من نشون بده ولی اگه اینکار رو برای من بکنه سنگ تمام گذاشته.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:37  توسط نیکا  | 

یادداشت9

تعطیلات کسالت آور و کاملا بی برنامه بود و پر از خواب... خواب آلودگی ممتد....................... شب اول که آقا ماموریت تشریف داشتند و ساعت حدودای 2 نصف شب بود که تشریف آوردن تقریبا باورشون نمی شد که من تا اون موقع شب بیدار مونده باشم................. برای خودش درست حسابی سیگار کشیده بود و می شه گفت خودش رو خفه کرده بود ..... خیلی از بیدار بودن من و حتی دیدن من خوشحال نشد. سریع مسواک زد و رفت خوابید منم قرمه سبزی که جوجه عزیزم زحمت کشیده بود و درست کرده بود رو توی ظروف کوچیک و بزرگ جهت فریز کردن ریختم و رفتم که بخوابم ........ بلا نسبت خر حسابی کارهای خونه رو انجام داده بودم و از خستگی خوابم نمیومد از رفتارهای احمقانه اش هم حسابی لجم گرفته بود کمی گریه کردم و یواش یواش خوابم برد.

صبح اون روز هم چند تا برخورد باهم داشتیم................ سعی می کنم بهش فکر نکنم و الا یه کاری دست خودم می دم و یا اینکه یه دردسر حسابی براش درست می کنم...................

* سوال نخستین من اینه:  چرا تو (همسرم) من و خر فرض می کنی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دنبال یه راه حل می گردم که حالشو بگیرم دلم می خواد یه کاری بکنم که حسابی حالش گرفته بشه اما چکار نمی دونم؟ اگه کسی پیشنهادی داشت بگه.

+ نوشته شده در  86/05/08ساعت 11:34  توسط نیکا  |