تبليغاتX
در پی روزان مشترک

در پی روزان مشترک

شرح حال نویسی

یادداشت 8

دیشب شام درست نکردم چرا؟ خوب برای اینکه یک کم از شام شب قبل مونده بود که دادم جناب همسر خان میل فرمودند و خودم هم کمی سوپ خوردم، شاید از خوش شانسی من قرار است که به ماموریت برود البته که منو جون به سر کرد، چون هی میگه می رم ، نمی رم ..........

ولی من کلی برنامه ریختم ان شااله به سلامتی رفت کلی کتاب بخونم با خواهرم حرف بزنم غییییییییییییییییییییبت کنمممممممممممممم............

وای خدای من

به قول یکی از اشعار آقای همسر تو در گناه لذت آفریده ای.....

خوشحالمممم خوشحالمممم

+ نوشته شده در  86/05/03ساعت 13:1  توسط نیکا  | 

یادداشت 7

تازه خیلی زودتر از همیشه رفتم خونه اما.. از ساعت 5 بعداز ظهر تا 9 شب سرپا بودم از 9.20 دقیقه هم به مدت 20 دقیقه کلی ظرف شستم ، خدای من بیچاره شدم، مثلا رفته بودم که خیرسرم کتاب بخونم، باور نمیشه که این همه کار رو من باید انجام بدم کلی تمیز کاری و کارهای خونه، تازه  آقای همسر هم کمی کمک می کنه اما خوب خیلی به درد نمی خوره آخه کارهای اصلی رو باید تنهایی انجام بدم .

امروز صبح 2/ مرداد/ 1386 از شدت کارهای سنگین انجام شده در طی روزهای گذشته پس از عروسی، در هنگام پیاده شدن از اتول شازده همسر، کمر من گرفت...............

به جون خدا باورم نمیشه اینهمه کار رو من دارم انجام میدم دنبال یک فکر بکرم که یه جوری از شر این همه کارهای سخت خانه رهایی پیدا کنم.

به شدت احساس کوزت بودن به من دست داده و آقای همسر در نقش آقای تناردیه داره ایفای نقش می کند

دلم برای جوجه تنگ شده ، جوجه خواهرمه دیگه، منم دونه اش بودم از وقتی هم که ازدواج کردم من به درجه گل دونه بودن ارتقا پیدا کردم و ایشون همون جوجه سابق مونده.

خدایا مواظب جوجه، مموشی(معروف به ناناز) و بیناز باش.

+ نوشته شده در  86/05/02ساعت 11:33  توسط نیکا  | 

یادداشت 6

دیشب با لیلا رفتم قائم خرید مانتو فروشی ها حراج کرده بودند. یک مانتوی خوشگل هم خریدم، البته تا امدیم منزل حدودا ساعت 9.30 بود. آقای همسر کلی کارهای عمرانی کلی و جزئی در منزل انجام داده بود، خدا را سپاسگذارم اما دریغ از درست کردن یک نیمروی ساده، فکر کنم طرف حاضر از گرسنگی بمیره اما کاری نکنه، خیلی دوستش دارم اما گاهی واقعا روی اعصاب بی نوای من با کفش پاشنه دار راه میره...........

خیلی سریع در یک حرکت هنری تن ماهی رو آوردم سر میز و باهم شام عاشقانه خوردیم. عزیز دلم خیلی گرسنه بود خوب شد آمدم منزل و الا ممکن بود بلایی سرش بیاد.

.

.

.

و اما صبح از خواب بیدار شدم با صداهای عجیبی که از خودش در میاره. البته زیر آب جوش رو روشن کرده بود بازم خدا پدر و مادرش  رو بیامرزه ، اما سر کشیدن ناهار برای خودش خیلی لوس بازی در میاره ، میگه تا به حال برای خودش ناهار نکشیده و اگه من امروز صبح براش ناهار نمی کشیدم به گمونم آقا بدون غذا می رفت سر کار، فکر کنم که باید یک بار بزارم بدون غذا بره سر کار تا حالش جا بیاد.

زندگی مشترک رو در واقع نوعی اجتماعی شدن می پندارم که افراد رو با نوع جدیدی از رفتارها، آداب، رسوم و حتی عرف اجتماعی آشنا می کنه.

 

 

+ نوشته شده در  86/05/01ساعت 11:26  توسط نیکا  |