تاريخ روشنگري زنان در ايران
«تاجالسلطنه»، شورشی دربار قاجار
پرداختن به «تاريخ روشنگري زنان در ايران»، نه کاری است خُرد. برای بررسی تحلیلی حرکتهای پراکنده و بذرهای ریز و درشتی که در آن دوران افشانده میشد و بسیاری اوقات از باد و باران روزگاز نیز گزند مییافت، نیاز به ژرفش و نگاه موشکافانهای است که بتواند عوامل ریز و درشت گوناگون را زیر نظر داشته باشد. در این دوران، آهنگ دگرگونیهای ساختاری، شتاب بیشتری میگیرد و همین شتاب، بسیاری از عاملهای زیرساختاری را نیز تحت تأثیر خویش قرار میدهد. تأثيرات مثبت و تکاملدهندهی دنياي غرب در ذهن شماری از ایرانیان به علت باز شدن راه رفت و آمد و نیز وقوع انقلاب مشروطه که سرعت بیشتری به این دگرگونی فکری بخشید، از عواملی هستند که میتوان در کارسازی آنان در این جنبش روشنگرانه و حق طلبانه، کوچکترین تردیدی روا نداشت.
در اين بخش به يکي از مطرحترين زنان منتقد دورهي قاجار ميپردازم که با بسياري ديگر از زنان آن دوران تفاوت داشت. شاهزادهاي که در دربار قاجار در ناز و نعمت میزيست اما زماني که به شعور و آگاهي رسيد بهسختي از وضع دربار، رفتار پدر تاجدار و ستمي که از سوی او بر زنان ميرفت انتقاد کرد و سرانجام درشمار فعالين جنبشهاي زنان قرار گرفت. اين شاهزادهي قاجار، کسی جز «تاجالسلطنه» دختر «ناصرالدينشاه» نبود.
***
پرداختن به تاجالسلطنه و بررسي شخصيت او به چند دليل، قابل اهميت است. نخست آنکه او از معدود افرادي است که در آن زمان دست به نوشتن خاطرهنويسي زدهاست. سنت نوشتن خاطرات شخصي، در فرهنگ ما حتي در بين مردان نيز غريب مينمود. او جزو معدود زناني است که در آن زمان بنا به موقعيت خانوادگي خود توانسته از نعمت خواندن و نوشتن بهرهمند شود. آموزش دختران در آن دوران، مخالف شرع بود و زنان اجازهي رفتن به مدرسه را نداشتد.
آن چه را که او در نقل خاطراتش ميآورد در جاي خود بسيار تازه و قابل تأمل است. از جمله صداقت گفتار او که بدون پيچيدگي و ترس، از احساسات زنانه، عشق و دلدادگي و خواستهاي برحق خود سخن ميگويد.
نکتهي ديگر که شخصيت او را برجسته ميسازد، ديد بسيار انتقادي او نسبت به پدر و بررسي رفتار و شخصيت او، هم بهعنوان شاه مملکت و هم بهعنوان پدر است. او ناداني، بيکفايتي، کوتهفکري، خوشگذراني پدر و داشتن حرمسرا و زنان متعدد را يکي از عوامل عقبماندگي ايران در آن زمان ميداند. برادر و ديگر درباريان نيز از اين امر مستثني نيستد. در انتقادي که از مطفرالدينشاه ميکند، او را فردى نالايق، بى خبر، بدون عزت نفس، نادان و عشرت طلب مى داند، او را نكوهش ميکند و مسافرت هاى بى مورد و وامهاى بى دليل و پيشكاران نالايق و فرصت طلب شاه را به باد انتقاد ميگيرد و از نسبت دادن بدترين القاب به نزديكان شاه دريغ نميورزد.
***
در تاريخ ايران و حتي در جهان کمتر ديده شده که شاهزادهاي عليه خاندان خود اينچنين آنها را به باد انتقاد بگيرد. بهويژه اگر اين فرد زن باشد و در دوراني زندگي کند که به گفتهي خود او زنان جزو بهائم و وحوش بهشمار ميآيند. او جايجاي در خاطرات خود، سنتِ سپردن کودکان را به دايه در آن زمان، مورد انتقاد شديد قرار ميدهد و روي سخن او در درجهي اول با مادر خود و بعد زنان ديگري است که فرزندانشان را از کودکي به دست دايه ميسپرند و آنان را از مهر و محبت مادري و شيوهي درست تربيت بيبهره ميسازند. تاجالسلطنه بهدرستي بر اين باور است که پايههاي شخصيتي کودک از همان اوان کودکي از رفتار و ويژگيهاي مادر شکل ميگيرد، بنابراين پرورشيافتن کودک در دامان دايهاي که نه شيوهي تربيتي درست را داراست و نه از آموزشي در اين زمينه برخوردار است کاري است بس اشتباه.
او به موقعيت زن در جامعهي آن روز به خوبي آگاه است. موجودي که هرگز بهچيزي گرفته نميشود، از داشتن آموزش و خواندن و نوشتن بيبهره است، حق انتخاب در هيچ موردي حتي در نقش زدن سرنوشت خود را ندارد و مطيع و بردهي مرد است. تاجالسلطنه مهمترين عامل بدبختي زنان را در نشناختن حق و حقوق خود ميداند و گوشه خانه نشستن و خنده و حرافي را تنها هنر زنان همنسل خود. در مقابل، راه نجات زن را در آموزش و تحصيل علم، مبارزه با خرافات و سنتهاي دست و پاگير ميبيند.
تاجالسلطنه در سال 1301 قمري در حرم شاهي بهدنيا آمد. مادرش تورانالسلطنه د ختر عموي ناصرالدين شاه است. ادبيات فارسي را در خلال اقامتش در حرم آموخت. در سنين نوجواني با شجاع السلطنه ازدواج کرد که به دليل عدم تفاهم به طلاق منتهي شد. تاج السلطنه سالهايي زيادي پس از متارکه به تحصيل علوم در اروپا پرداخت و تحت تاثير زندگي زنان اروپايي و انديشههاي آنان قرار گرفت به آموختن موسيقى و نقاشى پرداخت و بعدها، زبان فرانسه را آموخت و به مطالعهي ادبيات غرب و تاريخ و فلسفه روي آورد و به گروه طبيعيون پيوست.
وي از علاقمندان آثار ويکتورهوگو، ژانژاک روسو، و عقايد بيسمارک بود. با اشعار سعدي و حافظ آشنايي کامل داشت چنانکه در خاطرات خود، مناسب با موضوع مطلب از اشعار آنان استفاده ميکند و در شيوهي نگارش خاطراتش تأثير سبک نويسندگان مورد علاقهاش را ميتوان ديد. او در سفرهايي که به اروپا داشت از نزديک شاهد دگرگوني وضع جامعه و بهويژه زنان در آن ديار بود. اين موقعيتهاي ويژه، در رشد آگاهي او نقشي بسزا داشت چنانکه بطور گسترده در انجمنهاي سياسي زنان در آن دوران شرکتکرده و براي پيشبرد حقوق زن در جامعه تلاش ميورزيد و همواره از منتقدان عصر خود به شمار مىرفت. او از نخستين زناني است که آزادانه از برابري حقوق زن و مرد در ايران سخن گفت و با شکستن مرزها به انتشار عقايد خود پرداخت. تاجالسلطنه همگام با اين مبارزات از فعالان و مدافعان مشروطه نيز بود. در مصاحبهاي که يکي از روزنامهنگاران ارمني در مورد مشروطه و موقعيت زن با او داشته، چنين مينويسد:
«تكليف زنهاي ايراني، استرداد حقوق خود مانند زن هاي اروپايي، تربيت اطفال، كمك كردن با مردها مانند زن هاي اروپايي، پاكي و عفت، وطندوستي، خدمت به نوع، طرد كردن تنبلي و خانه نشيني، برداشتن نقاب يا حجاب و كمك و معاونت آنها بالشراكه با مردهاست.»
درباره مشروطه نيز تعريف مهمى دارد. او ميگويد: «معنى مشروطه عمل كردن به شرايط آزادى و ترقى يک ملتى بدون غرض و خيانت، تكليف هر ملت ترقى خواهى و استرداد حقوق او است. حقوق خود را به چه قسم مى تواند مسترد دارد؟ در موقعى كه مملكت مشروطه در تحت يك «رگلمان» صحيحى باشد. ترقى از چه توليد مى شود؟ از قانون. قانون در چه موقعى اجرا مى شود؟ در موقعى كه اين استبداد برچيده شود. پس از اين روى مشروطه بهتر از استبداد است.»
***
اما نميشود از «تاجالسلطنه» سخن گفت و از عشق «عارف» به او نگفت. «پيرايه يغمايي» در اين باره مطلبي دارد تحت عنوان «يادي از عارف قزويني و گذاري به ترانههاي عاشقانهاش» که بخشي از آن را که بيشتر مربوط به «تاجالسلطنه» است ميآورم.
«عارف» عاشقپبشه و عشق او به تاجالسلطنه
«عارف قزويني» پيش از آنکه به صف آزاديخواهان بپيوندد و شاعري ملي- ميهني شود، يعني زماني که در دربار قاجار کيا و بيايي داشته، به عشق زنان بسيار گرفتار ميآيد و از آن جايي که بسيار احساساتي بوده و به سرعت دل ميباخته، اين عشقها در زندگي شاعرانه و هنري او رد پايي عميق ميگذارند.
از آن جمله است عشق او به چهار دختر «ناصرالدينشاه». که آنان را با نام، در ترانه هاي خود آواز مي دهد. و صد البته که آنان هم به عشق و دلدادگي عارف پاسخ ميدهند و چرا که نه؟ عارف جوان،خوش چهره، خوش اندام و خوش لباس است از طرفي ديگر شاعري است پرشور، تصنيف پردازي قدرتمند، داراي حنجره اي شگفت انگيز و دربار قاجار هم که جايگاه داد و ستدهاي عاشقانه و به کلام ديگر هوسبازانه بوده است.
يکي از اين دختران «ناصرالدين شاه»، «اختر السلطنه» نام دارد و «عارف» براي او تصنيفي مي سازد که مطلعش اين است:
گر مراد دل خود حاصل از اختر نکنم
آسمان! ناکسم ار چرخ تو چنبر نکنم
دختر ديگر «ناصرالدين شاه« که «عارف» به او دل مي بازد، «قدرت السلطنه» است که «عارف» به جهت وي اين تصنيف را مي سازد:
نه قدرت که با وي نشينم
نه طاقت که جز وي ببينم
شده است آفت عقل و دينم
اي دل آرا سرو بالا
کار عشقم چه بالا گرفته
ترک چشمت ني ز پنهان
آشکار،آشکار، آشکارا، اي نگارا
خانه ي دل به يغما گرفته،خانه ي دل .....
دختر ديگر «ناصرالدين شاه» که منظور عشق «عارف» است، «افتخار السلطنه» نام دارد که عارف تصنيف زيباي «افتخار آفاق» را به نام وي مي سرايد:
افتخار همه آفاقي و منظور مني
شمع جمع همه عشاق به هر انجمني
ز چه رو شيشه ي دل مي شکني
تيشه بر ريشه ي جان از چه زني؟
سيم اندام ولي سنگ دلي
سست پيماني و پيمان شکني ...
ملاقاتهاي «افتخارالسلطنه» و «عارف» در مجالس بزمي صورت مي گيرد که شوهر «افتخار السلطنه»، «نظام السلطان» ،دوست صميمي عارف آن را بر پا مي کرده که داستان دلدادگي اين دو زمان ديگري را ميطلبد.
***
اما عشق عارف به «افتخارالسلطنه» با همهي اين شيفتگيها، ذرهاي به عشق «عارف» به «تاجالسلطنه»، دختر ديگر «ناصرالدين شاه» نمي رسد، چرا که «تاجالسلطنه» در ميان اين دختران از امتياز ديگري برخوردار بوده. اول آنکه او در زيبايي و طنازي سرآمد بانوان زمان خود است.
دوم اينکه «تاج السلطنه» به اقتضاي زندگي مرفه، از تحصيلاتي قابل توجه و تربيتي جديد نيز برخوردار است. او در سال 1301 قمري زاده شده و در هشت سالگي در حالي که آرزو دارد به اروپا برود و با زنان «حقوق طلب» آنجا ملاقات کرده و در مورد شرايط بسيار نابسامان زن ايراني گفتگو نمايد، به توصيه پدر به عقد شجاع السلطنه در مي آيد و اين را آغاز بدبختي خود مي داند. البته بعدها پس از جدايي از «شجاع السلطنه» به اين آرزوى خود جامه عمل مي پوشاند. به اروپا مي رود و با افکار نوين اجتماعي آشنا مي شود . زبان فرانسه را فرا ميگيرد، به نقاشي و نواختن پيانو ميپردازد و به مطالعهي تاريخ و فلسفه روي مي آورد و مدتي نيز به گروه «طبيعيون» مي پيوندد. و همه ي اين مسائل باعث مي شود که وي خود را نه يک سر و گردن، بلکه هزار سر و گردن از ديگر زنان آن دوره بالاتر بداند و اعتنا به کسي نکند.
اما تکليف شاعر شوريدهي ماچيست؟ شاعرعاشق پيشهي ما که اين آوازهها را همراه با آوازهي زيبايي بيمانند او شنيده، چه کند؟ هر جا که مي رود سخن از اين فتانه است. پيش خود مي انديشد، خوب ... حالا که راه به کوي او ندارد، بيرون کوي او که ميتواند قدم بزند و به اصطلاح بپلکد. پس دريکي از روزهاي ارديبهشت سال 1323 قمري به طرف خانهي دلدار به راه ميافتد.خيابان هاي غربي تهران را ميپيمايد ، مسافتي که از شهر دور ميشود، به در باغ بزرگي ميرسد. اکنون ظهر است و هوا اندکي گرم و شاعر خسته... پس زير درختهاي کهنسال جلوي باغ مينشيند، سر را از عمامه برهنه ميکند، دست بر پيشاني مينهد و از سر دلسوختگي زمزمه سر ميدهد.
چيزي نميگذرد که صداي چرخ کالسکهاي را از پيچ جاده ي مشجّر ميشنود. پس از چند دقيقه کالسکه جلوي در بزرگ باغ ميايستد، کالسکه چي پايين ميآيد و در کالسکه را ميگشايد و يک خانم زيبا با فربهي مطبوعي از آن پياده ميشود و بطرف باغ ميرود و قلب و جان شاعر ما را هم با خود ميبرد. عارف دست به دامن کالسکهچي که ميخواهد باز گردد، ميشود اما به جاي پاسخ دو فحش آبدار و يک اردنگي جانانه نثارش ميشود. اما ... عشق است و اين چيزها سرش نميشود بايد خودش را به آب و آتش بزند، تا به معشوقه برسد. ناگهان دو جوان اشرافي سوار بر اسب را ميبيند که به سوي باغ ميآيند و تا باغبان در را به روي آنان باز ميکند ، شاعر هم همراه آنان به مجلس بزم معشوقه وارد مي شود. تازه وارد ها به خانم تعظيم ميکنند و «عارف» نيز. خانم به آنان اذن نشستن ميدهد.
پس از مدتي خدمتکاران خوراکهاي خوشمزه و نوشيدنيهاي گوناگون ميآورند و شاعر هم سرش از بادهي ناب گرم ميشود و ديگر حتا اندک اضطرابي هم به دل راه نميدهد که ممکن است اين خانم زيبا روي دُمش را بگيرد و با افتضاح بيرونش کند. سرها که گرم ميشود «تاج السلطنه» به رحيمخان دستور ساز زدن ميدهد. با ساز رحيمخان عارف که سرش از جام و دلش از عشق گرم است و شکوه آن بزم هم مفتونش کرده، در همان دستگاه شروع به خواندن ميکند و آن وقت است که تازه ميزبان پي ميبرد که اين ميهمان، ناخوانده است و به حيله در اين مجلس نشسته. اما از آنجا که آن صداي جادويي، او را سحر کرده از عارف ميخواهد که باز هم به بزم آنها بيايد و خوب ديگر کور از خدا چه مي خواهد؟، دو چشم بينا!
و به اين ترتيب «تاج السلطنه» و «عارف» به هم دل مي بازند و تصنيف« تو اي تاج» متولد مي شود:
تو اي تاج، تاج سر خسرواني
شد از چشم مست تو بيپا جهاني
تو از حالت مستمندان چه پرسي
تو حال دل دردمندان چه داني
خدا را نگاهي به ما کن
نگاهي براي خدا کن
به عارف خودي آشنا کن ....
(ناگفته نماند که مصراع دوم اين تصنيف، نخست به اين صورت بوده: تو اي تاج، تاج سر خسرواني/کند افتخار از تو تاج کياني... که چو ن مي بيندبه تاج کياني که شرافت ملي است، اهانت مي شود، آن را تغيير مي دهد!).
